|
اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر
ای کاش مرگ دهانش را باز مي كرد و مرا با همه آرزوهايم مي بلعيد تا به خاطر رسيدن به آرزوهايم تسليم خواسته هاي ديگران نباشم بگذاريدوبگذريد چشم بيندازيدودل مبازيد ببينيدودل مبنديد كه دير يا زود
در حضور خارها هم میشد یاس بود در هیاهوی مترسک ها پر احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروکه الماس بود کاش میشد حرفی از کاش میشدهم نبود هر چه بود احساس بود وعشق ویاس بود
سازنده
ترین کلمه گذشت است...... آن را تمرین کن پر معنی
ترین کلمه ماست...... آن را به کار ببر عمیق ترین
کلمه عشق است.....به آن ارج بده بی رحم
ترین کلمه تنفر است.....از بین ببرش سر کش
ترین کلمه حسد است .....با آن بازی نکن خودخواه
ترین کلمه من است.....ازآن حذر کن ناپایدارترین
کلمه خشم است.....آن را فرو بده بازدارنده
ترین کلمه ترس است.....با آن مقابله کن بانشاط
ترین کلمه کار است به آن بپرداز پوچترین
کلمه طمع است......آن را بکش
عاشق هر
کس شدم او شد نصیب دیگری دل به
هرکس داده ام او زد به قلبم خنجری من سخاوت
دیده ام دل به هرکس میدهم
زغم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد عجب از محبت من که دراو اثرندارد غلط است هرکه گوید:دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل اوخبر ندارد
حرف دل ما جووناااااااااااااااااااا تکه ای از شعر زیبای احسان به نام گریه که خودم خیلی دوست
دارم و واقعا صدای گرم احسان با احساسات آدم بازی میکنه مخصوصا آلبوم جدیدش خیلی ممنون میشم نظرتون رو درباره این موزیک و احسان بدونم یه ماجرای تلخ ناگذیرم یه کهکشونم ولی بی ستاره یه قهوه که هرچی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب رو داره اگه یکی باشه منو بفهمه براش غرورمو بهم میزنم گریه که سهل زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم میزنم چی نظر ... نظر دادن سخته
شانه هایم
زیر بار غم شکست شاخه های
سبز امیدم شکست عشق ما در
شیشه فرهاد بود عشق شیرین
ریشه اش در باد بود هیچ کس
حرف صد اقت رو نزد هیچکس دل
را بر این دریا نزد یک نفر
امروز در چشمم شکست یک نفر
بار سفر بست و گسست یک نفر با
خاطراتم دور شد یک نفر با
قصه ها محشور شد
اصولا زمانی پوچی برای چيزی معنا پيدا مي كند
كه برای آن ، هدفی تعريف كنيم و اگر بدانيم هدفی در كار نيست به پوچی هم نخواهیم رسید !
استرنبرگ روان شناس و نظریه پرداز معروف عشق معتقداست یک عشق کامل سه بعد دارد: صمیمیت, هوس , وفاداری طبق نظر استرنبرگ عشق 3 مولفه دارد .از نظر او کسی عاشق است که هر 3 مولفه عشق را به اندازه کافی در وجودش پرورش داده باشد. 1: صمیمیت صمیمیت ,بعد عاطفی و هیجانی عشق است . اینکه ما نسبت به دیگران احساس نزدیک و مشترک داشته باشیم .صمیمیت بیش از هر چیز یک احساس دو طرفه است.نمی توانید بگویید فلانی دوست صمیمی من است ولی او با من صمیمی نیست! 2: هوس هوس یا شاید بهتر است بگویم شور...موتور محرکه عشق است .غیر از احساسات جنسی که کاملا در کلمه هوس مستتر است.یک چیز دیگر هم در این بعد از عشق وجود دارد : چیزی غیر جنسی که بین عامه به احساسات رمانتیک مشهور است.احساس دلانگیز عاشق شدن.... 3:وفاداری وفاداری یا تعهد , نیت فرد را برای تداوم رابطه نشان میدهد ..اینکه ما بخواهیم تا آخر عمر , معشوقمان را حفظ کنیم و برای پایداری تلاش کنیم.
با توجه به بالا و پایین بودن 3 بعد عشق میتوانیم هشت نوع عشق را مشخص کنیم. بی عشقی تعجب نکنید این هم یک جورش است .بعضی ها فکر میکنند عاشقند چون هر سه بعد عشق را در وجودشان احساس میکنند اما آنقدر کم که به متوسط هم نمیرسد.آنها احساس صمیمیت کم , وفاداری کم , و هوس کم به معشوقشان دارند...عشق بی عشقی! دوستی واقعا استرنبرگ غربی بی عاطفه هم دلش نیامده اسم این حس را بگذارد عشق...وقتی که ما احساس صمیمیت زیادی نسبت به یک نفر را داریم , اما نه چندان اصراری بر حفظ رابطه با او تا آخر عمر داریم و نه احساس جنسی به او ... عشق بوالهوسانه این هم واقعا همان است که حضرت حافظ میگوید "... هوس است" نه عشق .وقتی که به یک نفر فقط میل جنسی داشته باشیم و احساسات صمیمانه و نه چندان حس وفاداری نشان بدهیم , حاصلش میشود عشق های شبانه ... عشق پوچ عشق بی روح ... همین جور الکی دلمان بخواهد تا اخر عمر به یک نفر وفادار بمانیم بدون اینکه صمیمیت حسی و شور بدنی ای در میاباشد.متاسفانه خیلی از ازدواج ها اخرش میشوند همین عشق بی روح.وفاداری و دیگر هیچ... عشق رمانتیک عشق فیلمهای سینمایی... صمیمیت و هوس بی اندازه به یک نفر بدون اینکه وفاداری در میان باشد.وقتی که یک نفر می گوید عاشق توام اما نمیتوانم با تو ازدواج کنم و تا اخر عمر زیر یک سقف بمانم , دارد یک عشق رمانتیک را نشان میدهد. عشق هم نشینانه عشق افلاطونی... صمیمیت و وفاداری زیاد و میل جنسی بایین عشق دیوانه وار واقعا هم دیوانه وار است که کسی با یک نفر احساسات مشترک و صمیمانه نداشته باشد اما هوس و وفاداری بی اندازه نسبت به او داشته باشد. عشق تمام عیار این همان عشق مورد نظر استرنبرگ است...یک عشق درست و حسابی که در ان , هم وفاداری وجود دارد هم صمیمیت و هم هوس. برای همه دوستان خوبم آرزوی عشقی تمام عیار رو دارم و زندگی سرشار از نشاط و شادابی ....
من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره من وتو،من وتو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من من وتو ،من و تو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه هاييم هم صداي بي صداييم
مرا در بیستون بر خاک بسپارید که نا شبها
غم بی هم زبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم ،بی همدمم،دیوانه ام مستم نمیدانم کدامین حال و درد خویش گویم از آن گمگشته من خم نشان آور ای قاصدک که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو می آیی به بالینم ولی آن دم که در خاکم خوش آمد گویمت اما درآغوش کفن گویم
دل من از تبار دیوار های کاه گلی است ،ساده می افتد ،ساده میشکند ،ساده میمیرد ،دل من تنها سخت می گرید...!
بخشش همان بوی مطبوعیست،که گل بنفشه به پای لگد کننده اش نثار میکند!
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تواین غبارتواین سکوت چه بی صدا نفس نفس از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم رفیق روز تنهایی یه روزدستاتومیگیرم تواین شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی توای همزاد و هم خونه چی میشد عاشقم باشی دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو هم نفس دو هم زبون دوهم سفر دوهم صدا تواین پایان تنهایی پناه آخر من باش تو این شب سگی پاییز بهارباورمن باش بذار بامشرق چشمات شبم روشنترین باشه میخوام آیینه خونه با چشمات همنشین باشه
وای باران وای باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما.. چه کسی نقش تورا خواهد شست آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران وای باران پر مرغ نگاهم را شست خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابم که درآن دولت خاموشی هاست من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم وندایی که میگوید: گرچه شب تاریک است دل قوی دار که سحر نزدیک است.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم ما چون دو دریچه روبه روی هم آگاه از هر بگومگوی هم هرروزسلام و پرسشو خنده هرروزقرار رو آینده اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون و نه ماه جادو کرد نفرین به سفر کههرچه کرد او کرد
میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود میسوختم از حسرت عشق تو بسم بود عشق تو بس بد ه این شعله بیدار روشنگر شب های بلند قفسم بود ان بخت گریزنده دمی امد و بگذشت غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود دست منو اغوش تو هیهات که یک عمر تنها نفسی باتو نشستن هوسم بود به خدا که به جزعشق تو گر هیچ کسم بود سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق لب سوخته و پر سوخته زکوی تو رفتم رفتم رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود
در حیرتم ز این ملت پست این طایفه زنده کش و مرده پرست تاکه هستی نامت به نکویی نبرند تاکه رفتی ببرندت سر دست
زندگی صحنه هنرمندی ماست
هرکس نغمه میخواند از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد
زندگی همش گریست
ولی نه گریه کردن برای دوری نه گریه کردن برای غصه های روزگار گریه برای جدا شدن گریه برای تنهایی در سکوت بلند یک فریاد زندگی یعنی این...
خـانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شو سـجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شــو ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منـــم ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنـــم روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمـــت ای همه ی وجود من نبود تو نــبود مـن ای همه ی وجـــود من نـــبود تــــو نــبود مـن
پیر اگر باشم چه غم،عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر می شـــود دل دهـــد تاوان اگـر تن ناتـوان است ای پــــری پیل مــاه و ســال را پهـــلو نمـــی کـــردم تهـــی با غمت پهلو زدم،غم پهــلوان است ای پــــری هر کتاب تازه ای کـــــــز ناز داری خـــود بخــــوان من حریفی کهنه ام،درسم روان است ای پری یاد ایامــــی که دلــــهــــا بود لــــــبریز امیـــــــــد آن اوان هم عمر بود،این هم اوان است ای پری با نــواهــای جـــرس گاهـــی به فـــریادم بــرس کیــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری کـــام درویشـــــان نداده خـدمت پیران چه سود پیــــر را گــــو شــهریار از شبروان است ای پری
فرياد از اين سکوت از اين اسارت آزاد از اين شادي بي روح غمگسار از اين ناباورانه روز تاريک اگرمن بي روح ترين مردم اين شهرم براي خودم روزگاري غروري داشتم يک غرور ساده يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران پر از بوي خاک باران خورده غرورم را چه دوست مي داشتم وقتي بي شام شبانه سر بر بالين غرور مي گذاشتم وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه غرورم را با يک نگاه شکستم فرياد يک سکوت سکوت يک انزوا انزوا يک غم غم يک تنهايي تنهايي يک رويا رويا يک باور باور يک خاطره خاطره يک دوستی
عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي يعني سراب عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر يعني انتظار عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ي ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني ارزو يعني
|
Home
|